+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 2:49  توسط Hamed
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 2:10  توسط Hamed
|
مي دانم بي نام تو دفتر شعرم خالي است
مي دانم بي نام تو ديگر شقايق هم نيست
مي دانم بي نام تو جاي خاطره ها خالي است
مي دانم بي نام تو عشق هم ماندگار نيست
مي دانم که ميداني يادت هميشه جاري است
مي دانم که خا طرتو هميشه باقي است
مي دانم از تو گفتن چقدر سخت است
مي دانم مي دانم که جاي تو چقدر خالي است
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 1:50  توسط Hamed
|
ديشب چرا خيالم ورا حت نکردي
گفتم: به عشق وعاشقي عادت نکردي
تا خواستم حرف مهمي را بگويم
حرف خودت را گفتي طاقت نکردي
همي برايت ميخواندم ولي تو
بر چشم هاي مستحق رحمت نکردي
يکي اينجا بر غرورش پا نهاده
اما تو حتي ذرهاي غيرت نکردي
در خواب بر اموات تو رحمت فرستم
چون در خيالم هيج گاه غيبت نکردي
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 1:48  توسط Hamed
|
شهرم شهر غم شد از دوري چشم تو
دلم دلي تنها شد از دوري قلب تو
تنها و بي کس شدم از سکوت نگاهت
سرشار از غم شدم از دوري شوق تو
لتنگ وتنها شدم از لبخند سرد تو
بيمارو مجنون شدم از غم هجران تو
مرده ام از نگاهت از چشمان بي گناهت
مي روم از کنارت بخاطر گناهت
ومثل خورشيد مي ميرم تو ابرهاي نگاهت
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 1:45  توسط Hamed
|
واژه ها پر معنا
جمله ها بي معنا
اين چه احساس غريبي ست
اين چگونه عادتيست
واژه ها در جمله ها چگونه ساده مي شوند
چرا در بيهودگي ها اينچنين گم مي شوند
وقتي از پيچ و خم ناگفتني ها مي گذرند
ساده و با رزش اند
مثل يك گوهر كم ياب
توي مشت گرم خواب
نه كنار در باز پنجره
نه رو طاقچه اتاق
پا به پاي نور فانوسهاي شب
در مسير حرف عشق و زندگي
واژه ها با ارزش اند
گرچه ارزشها دگر خالي زمفهوم شده اند
تو اين دوران غريب
ولي در عالم احساس بزرگ شاعري
توي لحظه هاي باراني
در كنار واژه ها
حفظ ارزشها هميشه ارزش است
بي حضور واژه ها
ارزشي هرگز ندارد لحظه ها
لحظه لحظه غرق واژه زندگي بايد نمود اين زندگي را
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 8:48  توسط Hamed
|
اشکم دونه دونه از دیده روونه دل کرده بهونه
ای خدا دیده و دل هر دو تا خونه
دل من هنوز جوونه
نکنه تنها بمونه توی این عهد و زمونه
دل من هنوز جوونه
نکنه تنها بمونه توی این عهد و زمونه
هر دونه اشکی بر رخ بنشینه
از شاخه جوونی یک غنچه بچینه
اشکم دونه دونه از دیده روونه دل کرده بهونه
ای خدا دیده و دل هر دو تا خونه
دل من هنوز جوونه
نکنه تنها بمونه توی این عهد و زمونه
دل من هنوز جوونه
نکنه تنها بمونه توی این عهد و زمونه
ای دل گله کم کن که پرستار نداری
از شکوه حذر کن که خریدار نداری
هر دونه اشکی بر رخ بنشینه
از شاخه جوونی یک غنچه بچینه
اشکم دونه دونه از دیده روونه دل کرده بهونه
ای خدا دیده و دل هر دو تا خونه
دل من هنوز جوونه
نکنه تنها بمونه توی این عهد و زمونه
دل من هنوز جوونه
نکنه تنها بمونه توی این عهد و زمونه
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 6:49  توسط Hamed
|
کسی دیگر نمی کوبد در این خانۀ متروک و ویران را
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم
و من چون شمع می سوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم
درون کلبۀ خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد
و من دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم
درون سینۀ پرجوش خویش اما
کسی حال من تنها نمی پرسد
و من چون تک درخت زرد پاییزم
که هر دم با نسیمی می شود برگی جدا از او
و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند ...
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 6:47  توسط Hamed
|
عشق يعني خلوت و راز و نياز
عشق يعني محنت و سوز و گداز
عشق يعني سوز بي ماواي ساز
عشق يعني نغمه اي از روي ناز
عشق يعني كوي ايمان و اميد
عشق يعني يك بغل ياس سپيد
عشق يعني يك ترنم از يه یار
عشق يعني سبزي باغ و بهار
عشق يعني لحظه ديدار يار
عشق يعني انتهاي انتظار
عشق يعني وعده بوس و كنار
عشق يعني يك تبسم بر لب زيباي يار
عشق يعني يك ترنم از حنين ناي يار
عشق يعني حس نرم اطلسي
عشق يعني با خدا در بي كسي
عشق يعني همكلام بيصدا
عشق يعني بي نهايت تا خدا
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 6:45  توسط Hamed
|
ای رهگذر!... ای آشنای ناشناسم...
من، پاره ای از یک دل صد پاره هستم...
در جستجوی کاروان زندگی ها ...
تک ساربانی، بیکس و آواره هستم...
تا در تک این شام دهشتزا نمیرد:
این(هست) دیروز افکن فردا پرستم...
در هر کران، از آسمانی بی ستاره...
صد کاروان بیکران، سیاره هستم!
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 5:41  توسط Hamed